عشقونه

پست خونه

قدیم ندیما

خونه ی عشقونه

 

جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

سلام سلام سلام

بالاخره برگشتممی‌خواستم يه وبلاگ جديد بزنم و کارمو اونجا ادامه بدم٬‌ اما ديدم تمام اين وبلاگ برام شده خاطره و دوستی و محبتاينی که ميگن دوستای واقعی تو وقتهای گرفتاری و سختی مشخص ميشن کاملآ بهم ثابت شدهمه‌ی عزيزانم با کامنتهای قشنگشون با من همدردی کردن و بهم کمک کردن تا زودتر به مسير زنگی با اميد برگردم درسته خيلی ها برای اولين بار از وبلاگم ديدن کردن ٬‌اما اصلآ برام غريبه نبودنراستش يه حسی بين بچه‌های با احساس پرشين بلاگ هست که همه رو به هم پيوند ميده٬ لااقل واسه من اينطوريه

همين جا از همه‌ی دوستای گلم که تنهام نذاشتن واقعآ تشکر می‌کنم

اول از همه حامين عزيزم که هميشه لطف داره و خيلی راحت حرفهاشو ميزنه.در ضمن يادم بندازه پول تبليغی که واسم تو وبلاگش کرد رو بدم

آنی عزيزم که واقعآ بهم خيلی چيزا تو اين چند روزه ياد داد و واقعآ خجالتم داد با حرفهای صادقانه‌ و قشنگش

شيلای عزيز که هيچ وقت با روحيه‌ی واقعآ خوبش نذاشت منم روحيه‌ام رو از دست بدم

داداشيه بزرگم محمد فولکش که خيلی دوستش دارم و ميگم کوچيکتيم استاد

از يه رهگذر هم ممنونم که واقعآ متنی که برام نوشته خيلی با معنی و پر از اميد بود

ستاره‌ی عزيز که چندين بار برام کامنت گذاشت و هر دفعه دلداريم داد ٬ مرسی

آقا عليرضای با احساس و با مرام که هم حرفاش آرامش بخشم بود هم نوشته‌هاش. مخصوصآ اينکه برام دعا کرد دوباره زندگيم آبی بشه٬ آخه من عاشق آبی آسمونيم

مامانی عزيزم که با حرفاش و نصيحتاش خيلی کمکم کرد و همينجا بهش ميگم باشه بازم لبخند ميزنم

دوست عزيزم رزهای نقره‌ای که هنوز نمی دونم پسر يا دختر٬ اما به هر حال بابت رزهای نقره‌ای که هديه کردی ممنون

ويدگای عزيز که لطف کرد و حوصله به خرج داد واز آسمون هفتم اومد و نوشته ‌هام رو خوند و خيلی خجالتم داد

خاله‌ی عزيزم ٬ خاله سوسکه که هميشه مطلباش تازه و عاليه و ته روحيه ست و مشتری هميشگیشم

ماندانا خانوم که خيلی لطف کرد و بايد بگم شعرای قشنگی ميگی٬ ادامه بده

يلدا خانوم که حرفی که بهم زد خيلی متفاوت و آرامش بخش بود

سايه عزيز هم که نوشته بود به اميد يه مطلب شاد اومده بود اما نااميدش کردم

سحر خوشتیپ عزيز که نوشته بود دلداری دادن فايده‌ای نداره پس سکوت ميکنه ٬ اما سکوتش خيلی آرامش بخش و با معنی بود

عسل خانوم که خيلی لطف داره نسبت به من. روزهای تو هم رنگين کمانی باشه

از شهرزاد قصه‌گوی عزيزهم ممنون که تنهام نذاشت و وبلاگ جمع و جور و پرمحتواش حرفای زيادی واسه گفتن داره 

پسر جنايتکار عزيز که با اينکه اين مدت درگير پس گرفتن آيديش بود اما تنهام نذاشت

و بقيه دوستای خوبم پگاه جون که حرفاشو راحت ميزنه٬ نيکی عزيز و بااحساس٬ نيلو که عاشق بريتنی اسپیرزه و تازه شروع کرده٬مهسا خانوم که خيلی جالب و مبتکرانه می نويسه و همه‌ی دوستای گلم که باهام همدردی کردن و سنگ صبورم شدن٬ بچه‌های چت و کلاس بسکتبال و حتی بچه‌های فاميل. فدای همتون بشم و مرسی 

 

قربونتون برمفعلآ بای

 

 

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

اندر وصايف ولنتاين ...

سلام دوستانديروز وبلاگم دچار زلزله شدديگه چه می شه کرد کمبود دانش کافی در زمينه ی سيخ کاری قالب بعضی وقت ها باعث ميشه که تو وبلاگم گند بزنمهمين جا از شراگيم جون هم ممنونم که خبرم کرد وبلاگم داره از دست ميرهخوب مثل اينکه قرار بود يه مطلبی در باره ی ولنتاين بنويسم٬ حالا وقتشه چون آتيش ولنتاين حسابی فروکش کرده و من می خوام روشنش نگه دارمهر ساله تو سراسر دنيا روز ۱۴ فوريه يا همون ۲۵ بهمن خودمون ميليونها جعبه ی شکلات٬گل رز٬عروسک و ... بين دوست دختر دوست پسرها ردو بدل ميشه که همه شون يه نام داره و اونم اينه Valentine  خوب زيادی رسمی نوشتم پس بهتره يه داستان رو براتون بگم که ولنتاين يا همون والنتينوس کی بود و چه جوری اين روز با نامش پيوند خورد... سه تا افسانه در اين مورد وجود داره که همش رو اينجا ميارم تا کاملأ قضيه براتون روشن بشه

در روم باستان روز ۱۴ فوريه روز بزرگداشت Juno ملکه ی تمام خدايان و الهه های روم باستان و زن ژوپيتر بزرگترين خدای روميان و از همه مهمتر الهه ی ازدواج بوده که در اين روز اسم همگی دختران حاضر در جشن رو تو شيشه های جداگانه می کردن و هر شيشه ای رو به يه پسر جوون می دادن و اسم هر دختری که در ميومد بايد تا پايان جشن شريک(Partner) همون پسر ميشد(قابل توجه خانوم ها و آقايونی که پارتی ميرن ميتونين از اين به بعد اينطوری پارتنر دست و پا کنين) که خيلی وقت ها اين دوستی چند ساعته طولانی ميشد و به ازدواج منجر ميشدچه مردم فهميده ای بودن مردم رومخوب حالا اصل ماجرا ...

يه افسانه هست که ميگه ولنتاين يه کشيش رومی بود که خيلی وقت پيش يعنی حول و حوش قرن سوم ميلادی تو روم زندگی ميکرده. در اون زمان يه آقای محترمی به نام کلوديوس دوم پادشاه روم بوده و عقيده داشته سربازهای مجرد خيلی بهتر از سربازهای متأهل می جنگند پس ازدواج رو برای پسران جوان ممنوع اعلام کرداما متلک انداختن رو آزاد گذاشت تا اين جوری پسرها براشون عقده نشهاما پدر ولنتاين ديد اين يه بی عدالتی آشکار در باره ی جوون هاست(ای ول پدر) پس با اينکار مبارزه کرد و مراسم ازدواج عشاق رو به صورت پنهانی و بدون رضايت نامه ی والدين انجام می داد.وقتی يه روز برادر زنه جناب کلوديوس داشت با ارابه ی طلايی که شوهر خواهرش براش خريده بود کلی کلاس ميگذاشت از جلوی کليسا که رد شد يه صدايی شنيد.يه دفعه زد رو ترمز٬ اييييييييييييی پياده شد اومد جلوتر ديد بله ملت در کليسا رو بستن هی دارن داد می زنن به سلامتی عروس دوماد يه کف مرتب برادر زنه هم نامردی نکرد و عمل زشت پاچه خواری رو به جا آوردبا موبايلش زنگ زد به دامادشون و قضيه رو گفت ..

برادر زن : سلام کلو

کلوديوس دوم : سلام برادر زن صميمی نگير اصلأ خوشم نمياد از اين لوس بازی ها٬ کلو چيه مثل آدم بگو سزار کلوديوس دومخوب کارت چيه؟

برادر زن : عجب ارابه ای چه کندی داره پسر بردم امروز خيابون سورنايوس دوتا ساب انداختم روش رينگ اسپورت هم انداختم زيرش

کلوديوس دوم : پولش رو از کجا آوردی

برادر زن :‌ گفتم بذاره به حساب شما

کلوديوس دوم :‌ غلط کردی بچه پررو٬ بذار شب بشه يه حالی از خواهرت بگيرم

برادر زن :‌ نامرد اما يه خبر مهم دارم. ولنتاين داره تو کليسا کارای بد بد ميکنه از اون کارای بد که گفتی جوونا نکنن

کلوديوس دوم : جددی؟؟ آفرين خوشمان آمد از تو الآن بچه های اماکن و منکرات رو ميفرستم راستی به خاطر اين کاری که کردی برو يه حالی بهت ميدم. هم پول اسپورت کردنه ارابتو ميدم هم بی خيال خواهرت میشم امشبه رو 

بعد از اين که والنتينوس دستگير شد توسط کليسای کاتوليک گناهکار شناخته شد و به مرگ محکوم شدو در روز ۱۴ فوريه يعنی همون روز جشن June گردنش رو زدن و مردم هم برای اينکه يادش زنده بمونه روز مرگش رو روز Valentine نامگذاری کردندو رسم شد که عشاق تو اين روز به هم هديه بدن 

بقيه افسانه ها رو بی خيال ميشم چون بهتره کل ماجرا رو از زبون خود والنتينوس يا همون ولنتاين خودمون بشنويم اخه هم دردناک تره هم کامل تر

سلام٬اسم من ولنتاينه و حول و حوش قرن سوم ميلادی تو روم زندگی می کردم.در اون زمان روم توسط پادشاه خودخواهی به نام کلوديوس دوم رهبری ميشد که نه تنها من بلکه بيشتر رومی ها دل خوشی ازش نداشتنکلوديوس می خواست ارتش بزرگی داشته باشه و از مردها انتظار داشت که برن و برای ملحق شدن به ارتش داوطلب بشناما بيشتر مردها حاضر به شرکت تو جنگها و ترک زن و بچشون نمی شدناين باعث عصبانيت کلوديوس شد به حدی که عقيده داشت اگه مردها عاشق نشن و ازدواج نکنند ديگه اينقدر شرکت کردن تو جنگها براشون سخت نيستپس ازدواج کردن رو در سراسر روم ممنوع اعلام کردجوونا واقعأ بدجوری ناراحت بودن چون اين قانون رو بيرحمانه می دونستن آخه اگه شما هم جای اونا بودين اين احساسو داشتينمنم اصلأ اين قانون رو قبول نداشتم و ازش حمايت نکردم چون از اونجايی که يه کشيش بودم يکی از کارايی که واقعأ دوست داشتم به عقد هم در آوردنه دختر پسرهای جوون بودبه همين دليل حتی بعد از اجرای اين قانون به ازدواج هارو به صورت پنهانی تو کليسام انجام ميدادمتصورش رو بکنين منو عروس و داماد تو يه نور ضعيف شمع بايد مراسم رو به جا مياورديم در حالی که با شنيدن صدای پای هر سربازی که رد ميشد قلبمون کنده ميشد که نکنه کسی فهميده باشه يا آمار منو به رومی ها داده باشهاما يه شب که مشغول عقد يه دختر پسری بودم يهو صدای پای يه سری سرباز رو شنيدم که ريختن تو کليساآخه با اون همه چيز ميز که بهشون آويزون بود صدای اومدنشون تابلو بودخدا رو شکر دختر پسره به موقع از در پشتی کليسا فرار کردند اما من گير افتادماونا منو تو زندان انداختند و فردا صبحش هم فهميدم که حکم هم صادر شده: فقط مرگ واقعأ قبولش برام سخت بود اما مجبور بودم روحيه ام رو حفظ کنم اونم به خاطر دختر پسرهای جوونی که تو زندان به ملاقاتم ميومدن اونا حتی بعضی وقت ها از پنجره ی زندان برام گل و نامه می انداختند تا بهم نشون بدن دوستم دارن و واقعأ به عشق اعتقاد دارنيکی از اين جوون ها دختر زندانبانم بودپدرش بهش اجازه می داد که منو تو سلولم ملاقات کنه اما يه سره ما رو می پائيد که يه وقت پررو بازی در نياريمحتی بعضی وقتها ما ساعت های طولانی می نشستيم و صحبت می کرديماون بهم کمک ميکرد روحيه ام رو حفظ کنم و معتقد بود کار خوبی کردم که قانون پادشاه رو زير پا گذاشتم و ازدواج هارو پنهانی انجام ميدادماما زمان به سرعت گذشت و روز ۱۴ فوريه که روز اعدام من بود بالاخره رسيدمنم براش يه نامه نوشتم و تو نامه ازش برای دوستيه پاکش با من و صداقتی که نسبت بهم داشت تشکر کردم و آخره نامه نوشتم :‌" Love From Your Valentine " جمله ای که هنوزم تو روز ولنتاين ردو بدل ميشه و رو کارتهای ولنتاين نقش بسته.فکر می کنم به خاطر اون نامه ی من رد وبدل شدن نامه و کارت ولنتاين تو روز ولنتاين رسم شداون نامه تو روز مرگ من يعنی ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ بعد از ميلاد نوشته شدروزی که خوشبختانه همتون هميشه به ياد داريناما مسئله ی مهم اينه که اين روز شما رو به ياد دوستی ها و عشق می ندازه نه يه کشيش قديمی مثل منو مهم تر اينکه شما رو به ياد پادشاهی می ندتزه که می خواست خودش و منافعش رو جانشين عشق جوونا به هم کنه اما جوونا بهش خنديدن چون می دونستن که عشق به اين راحتی مغلوب نميشه

From Your Valentine

بچه ها نوشتن بعضی جاهای اين داستان برام واقعأ سخت بود چون وقتی يه لحظه خودم رو جای ولنتاين می ذارم ميبينم خيلی سختی کشيده

عشق هايی رو که به دست ميارين به راحتی از دست ندين

قربونتون برمفعلأ

 

  

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

 

سلام٬‌ بيچاره وبلاگم دچار کمبود محبت شده اين چند وقت آخه خيلی وقته آپ نکرده بودم اما جبران می کنم. خوب بگذريم ...

يه مطلب نوشتم درباره ی شب ولنتاين اما می خوام بذارم يه هفته از ولنتاين بگذره بعد بذارمش(بابا متفاوت) اما الآن فعلآ‌ بازار انتخابات گرمه منم گفتم خميرم رو بچسبونم به تنور.امروز همين طور که داشتم واسه خريد می رفتم بيرون يه نگاه به ملت هميشه در پاچه(ببخشيد ملت هميشه در صحنه) انداختم که خيلی امروز همه شارژ بودن. برای همين رفتم جلو و جويای قضيه شدم (بابا کنجکاو٬بابا فضول) داشتم به شدت آمار رآی دهنده ها مخصوصآ خواهران رو می گرفتم که متوجه شدم هر کی ميره رآی ميده يه صدايی بلند ميشه يه چيزی تو مايه های آخ يا واويلا منم که ديگه خدای فضولی هستم و تحمل نداشتم بدونم اين صدا مال چيه؟؟؟  اولش می خواستم از يکی از خواهران هم سن وسال خودم که در صحنه بود(منظورم صحنه ی انتخاباته نه ... )بپرسم اما خوب مآمور انتظامی که خيلی مهربون به نظر می رسيد بهم گفت:‌ اگه بری اون طرف یه گوله خالی می کنم تو سرت تا مغزت بپاشه بيرون ...

منم بی خيال شدم گفتم دورو بر همين برادران بچرخيم حداقل تلفات جانی نداريم رفتم جلو و از يه آقای نسبتآ محترم خواستم بگه منشآ اين صدا چيه ؟؟

بنيامين با ترس  : سلام آقا٬‌ خوبی ؟

آقای نسبتآ محترم : مگه دکتری ؟

بنيامين :‌ مرسی ... (خوب چی ميگفتم بد جور ضايع شدم تو جمع مخصوصآ جلوی اون دختر خانومه)

منم رفتم سراغه يکی ديگه ...

بنيامین : سلام آقا اگه می خوای منو ضايع کنی همين اولش بگو

آقاهه : سلام پسرم اين حرفها چيه تو اصلآ همين جوريش ضايع هستی (ماااااااااااااااا)

جای بامشاد خالی بود يکم زير لب فحشش می داد. بالاخره نفر سوم آدم حسابی از کار در اومد جوابم رو داد.

بنيامين با کمی مکث : سلام آقا٬ چه خبره اينجا کوپن اعلام شده ؟ 

آقاهه :‌ سلام مثل اينکه کوپنه نمکه(نامرد تيکشو انداخت اما با خودم گفتم بايد ادامه بدم)

بنيامين :‌ مرسی ببخشيد قضيه چيه هر کی ميره رآی ميده صدای آخ مياد ؟

آقاهه :‌ اين صدای آمريکاست ديگه٬ هر کی ميره رآی ميده يه مشت ميخوره تو دهن آمريکا صداش در مياد 

منم که ديدم جدآ جو جانم فدای رهبر بد جور همه رو گرفته گفتم خودم برم جلو ببينم قضيه چيه می دونين نه اينکه ازدحام مردم زياد بود تو صحنه مشکل کمبود جا غوغا ميکرد. اين آقايی هم که شناسنامه هارو می گرفت پاش از زير ميز زده بود بيرونهر کی می خواست رآ ی بده بايد از رو پای بنده خدا رد ميشد منم در عجب بودم که چرا پاشو جمع نمی کرد فکر کنم به کسی بيلاخ داده بود قبلآ اونم نفرين کرده بود ان شاالله پات خم نشه. منم يه حالی بهش دادم از رو پاش رد شدم  اما هنوز يه سوال برام بی جواب مونده ...

اونم اينکه چرا فقط تو مواقعی مثل انتخابات و راهپيمايی ها مسئولين و نماينده ها به فکر مردم و حق مردم ميوفتن اما همين که انتخاب ميشن يا به قول معروف خرشون از پل ميگذره همه وعده هايی که دادن و مشکلات مردم رو فراموش می کنن راستی چرا ؟؟؟

دوستون دارمفعلآ

 

 

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

 

 

سلام به همه ی دوستانشرمنده که خيلی وقته آپ نکردميه سفر کوچولو و يه مقداری کارهای عقب افتاده داشتمبه زودی می آپمسر بزنين

 

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢

 

 

ديشب گفتيم با دوستان دور هم باشيم بنابراين تصميم گرفتيم بريم بيروناولش خواستيم با ماشين يکی از دوستان بريماما از اونجا که هر وقت می خوايم بريم بيرون به خاطر حس رفيق بازی بايد دم در خونه ی تک تک بچه ها بريم و احتمالآ سر و کله تعداد زيادی آويزون پيدا ميشه تصميم گرفتيم بی خيال ماشين جون بشيمو از اونجا که خيلی پسرهای گلی هستيم تصميم گرفتيم برای حفظ پاکيزگی هوای آلوده از وسايل نقليه عمومی استفاده کنيم اما کاش بی خيال می شديم چرا ؟؟ حالا ميگم.

از لحظه ای که سوار شديم يکی از بچه ها که خيلی احساس نمک بودن داره شروع کرد به گفتن جوک های بی مزه و خنک و خنديدن با صدای بلندمثل اينکه قرار هم نبود که بی خيال بشهبالاخره وسط يکی از جوک هاش گفتم:‌ اين امير شبها که می خواد بخوابه مخش رو در مياره ميذاره تو آب يخ٬ فکر کنم امروز صبح يادش رفته برداره بذاره سر جاشبيچاره امير اينقدر depress شد که تا آخر شب که می خواستيم برگرديم هی با خودش می گفت: من احمق نيستم من احمق نيستم ...از طرف ديگه دوستم فرزاد دچار بحران هويت شده آخه يکی تازگی ها بهش گفته اصليتت شمالی بوده اينم حالا گير داده که يه همشهری واسه خودش اينجا دست وپا کنه اما نمی دونم چرا فقط فکر می کنه خانوم ها شمالی هستن آخه فقط از اونا می پرسه:‌ خانوم بچه ی شمالی ؟؟اونم با يه لهجه ی داغون که به هر چيی می خوره جز لهجه ی شمالیاوج صحنه های امشب وقتی بود که فرزاد از يه دختر خانومیساعت پرسيد٬ دختره هم که ديد خود فرزاد ساعت داره بهش گفت: ساعت دارم اما بهت نمی گم چنده بچه پررو بلافاصله با يه صحنه ی فجيع مواجه شديم. فرزاد طی يک عمل انتقام جويانه زبونش رو از ته حلقش بيرون آورد و بعد کلی زبون درازی به دختره گفت: نگو نگو خسيساولش کلی تعجب کرديم که دوست به اين هنرمندی داشتيم که اين همه شيرين کاری بلده و ما نمی دونستيم و هم نمی دونستيم بخنديم تا دوستمون ضايع نشه يا نخنديم تا کنف بشه و خانومه حالشو ببرهاما از اونجا که حس رفيق بازی ما رو خفه کرده بود زديم زير خنده خلاصه ديشب رو اينجوری گذرونديم اما هنوز وجدان درد دارم همش قيافه اون دختر خانوم که با خنده های ما ضايع شد جلو چشممه اينجوری شد قيافش() و حالا نتيجه ی اخلاقی داستان: 

۱ـ هيج وقت برای دوستای بی ظرفيتتون جوک های خنک تعريف نکنين

۲ـ اگه کسی بهتون گفت: بچه ی شمالی؟ حتمآ اسمش فرزاد و بدونين زبون درازی داره     

۳ـ هيچ وقت زبونتون رو تا ته از حلقتون در نيارين٬ چون ممکنه يکی از روش رد بشه

۴ـ ما خيلی آخرشيم و خودمون نمی دونستيم

در ضمن يادم رفت سلام کنم

قربونتون برم فعلآ

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

 

 

سلام. شرمنده دير به دير آپديت می کنم اما چه کنيم ما اينيم ديگهالانم خواب ناز به سراغم اومده اما اگه همين الان حرفم رو نزنم می ميرم.بابا اين رانندگی کردن راننده تاکسی ها ترکونده منوآخه خيلی مواظبن که به حقوق بقيه ی راننده ها تجاوز نکنن(تجاوز يعنی پايمال کردن اه اه منحرف).آخ اينا چقدر موجودات نازی اند نه ؟؟ اينا کلآ متعلق به اون قشر جامعه اند که شعارشون اينه :‌ همينی که هست٬ می خوای بخواه نميخوای هم بازم بايد بخوای داداشبد نيست يه کم با اصول تاکسيرانی آشناتون کنم(بابا تاکسی درايور)...

اگه می خواين يه راننده تاکسی باشين :‌

۱. اصلآ از آينه های بغل استفاده نکنيد چون ممکنه استهلاک پيدا کنه و مجبور بشين يکی جديدش رو بخرين.از آينه جلو هم فقط در موارد ضروری مثل ديد زدن خانوم هايیکه صندلی عقب نشستن استفاده کنين.

۲. بايد تا حد ممکن با رياضی آشنا باشين مخصوصآ بحث مربوط به گرد کردن اعداد اعشاری.مثلآ اگه کرايه مسافر ۶۱۲ ريال شد٬ رندش ميشه ۷۰۰ ريال .شک نکنين درسته.

۳. در هنگام رانندگی اصلآ از راهنما استفاده نکنين چون ممکنه چشمک زدن راهنما باعث حواس پرتی راننده ی پشتی بشه.

۴. يه چيز رو هميشه به خاطر داشته باشين و اون اينکه راننده های ديگه همگی حرفه ای هستند و براحتی می تونن ماشينشون رو کنترل کنن٬ پس می تونين با خيال راحت يه دفعه وسط چهار راه ترمز کنين تا يه مسافر بزنين يا با سرعت زياد يه دفعه بپيچين که در اين صورت نزدن راهنما الزاميه.

۵. بوق بوق بوق ... هر بيشتر بوق بزنی خيلی کارت درست تره چون اصلا نبايد به خاطر پرسيدن مقصد يا حرف زدن با مسافر انرژی مصرف کرددر ضمن استفاده از بوق های کاملآ غير عادی نشون ميده شما خيلی کارتون درسته.

نکته :برای امتحان کارايی بوق پشت خط عابر پياده بايستين. به محض اينکه يکی خواست از جلوی ماشين رد بشه يه بوق ممتد بزنين. اگه طرف ترکيد معلومه که شما در انتخاب بوق خيلی دقت و وقت صرف کردين.

۶. هر چيزی که قابليت چسبيدن رو داره بچسبونين به داشبورد. حالا هر چی می خواد باشه. مثلآ  آرم XL که ميتونه مال لباس زيرتون باشه يا يه عکس از ۹ ماهگی جواد يساری خواننده ی مردمی

۷. سعی کنيد خودتون رو آدم مقلته و جاهلی نشون بدين تا مسافر ها موقع پياده شدن حتی فکر چونه زدن با شما سر کرايه رو نکنن و اينجوری شما خيلی تو وقت صرفه جويی کردينپس شما خيلی خوبيد

۸. اگه مسافر تمايلی برای گرفتن بقيه پولش نداشت بهترين راه بيخيال شدن و راه افتادن هر چه سريع تر مسيره  اما اگه خدای نکرده مسافری کرايه يش رو کمتر داد دفاع از حق خودتون با هر وسيله ای امکان پذيره٬ حتی قفل فرمان(مممممممععع)

۹. اصولآ به طور کلی خاص باشيد. غير عادی رانندگی کنيد٬غير عادی بوق بزنيد٬غير عادی ترمز کنيد و هر کاری که باعث بشه بقيه بگن :‌ بابا تو ديگه کی هستی

قربونتون برم فعلآ  

 

 

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢

 

 

سلام. يادتونه به اين استاد رياضيمون هی گير می دادم(بابا جرأت). آخرش هم همون استاد باعث شد از رشته ام دل زده بشم. بابا من ۲ ترمه که دانشجوی اين رشته ام(قابل توجه ترم اول مشروط شدم) اما هنوز نه احساس دانشجويی بهم دست داده و نه ازش خوشم اومده. واسه همين هم می خوام انصراف بدم برم دنبال چيزی که دوستش دارم ٬تازه اگر هم انصراف ندم کلی مسئله دارم که به خاطرشون بندازنم بيرون(گفتم مسئله دارم اما شرعی نيست )خلاصه که از وقتی اين مسئله تو خونه و جمع دوستان مطرح شده با واکنش های مختلفی روبرو شدم(بابا آقای حياتی بقيه اخبار رو بگو). آره حالا اين واکنش ها اينجوری بودن :‌

مامان: هر جور خودت می خوای پسر گلم

بابا : فقط سکوت همراه با کلی قيافه گرفتن(اين قيافه گرفتنش منو کشتهمثلآ منم ترسيدم)آخه بعد ۲ ترم به اين نتيجه رسيدنه من کلی واسش خرج برداشته

يه عده از بچه های دانشگاه : نه جون ما نری يه وقت.آخه ديگه کسی نيست روی استاد هارو کم کنه. بابا چقدر منو به خاطر خودم دوست دارن

يه عده ی ديگه ازبچه های دانشگاه(مخصوصآ چند تا از دخترا) : آخيش اين بچه پررو می خواد بره حالا می تونيم دوباره واسه بقيه قيافه بگيريم.البته اين هارو به خودم نگفتن اما خدا رو شکر کلاغه خبر هارو زود زود update ميکنه

تبصره: اين جانب متخصص در ضايع کردن آدمهای لوس و مثلآ high class هستم(مخصوصآ اگه دختر باشن)

تعدادی از بچه های کافی نت : آخ جون ديگه يکسره تو کافی نت ميبينيمت حتی شبها (اينايی که اينو گفتن همشون پسرن به جون همون کلاغه)

بقيه ی بچه های کافی نت :‌ ما حرفی برای گفتن نداريم(اما تو دلشون از اينکه منو زياد ميبينن خيلی فيض ميبرن)

بچه پررو که شاخ و دم نداره (اينم يه حرف از مادر عروس که تازگی ها اومده کافی نت اما زود منو شناخته)

تبصره : به جون همون کلاغه اين دفعه کسی بهم بگه بچه پررو ميزنم شلو پلش ميکنم(بابا جبروت بابا خشونت بابا اينکاره)

اين آخرين نظر منو شهيد کرد اسيدی ..... يکی از دوستان اسبق: خاک بر سرت کنن عرضه ی رشته ی به اين خوبی رو نداری ديگه٬ بچه پرروی احمق نادون

نامبرده بعد اين حرف ديگه آفتاب صبح روز بعد رو نديد چون بهم گفت بچه پررو منم چون به جون کلاغه قسم خورده بودم فرستادمش زير خروارها خاک 

ديدين يه کار به اين کوچيکی چقدر واکنش داشت در بين رسانه های محلیحتمآ اخبار شبانگاهی واکنش های بين المللی رو منعکس ميکنه

ولی خودمونيم آخرش هم نه٬ فهميدين من رشته ام چيه و نه اينکه چه رشته ای می خوام برماشکال نداره بزرگ ميشين يادتون ميره  

 

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢

 

 

آنگاه

خورشيد سرد شد

و بركت از زمين ها رفت

 

و سبزه ها به صحراها خشكيدند

و ماهيان به درياها خشكيدند

و خاك مردگانش را

زان پس به خود نپذيرفت

 

شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ

مانند يك تصور مشكوك

پيوسته در تراكم و طغيان بود

و راه ها ادامة خود را

در تيرگي رها كردند

 

ديگر كسي به عشق نينديشيد

ديگر كسي به فتح نينديشيد

و هيچكس

ديگر به هيچ چيز نينديشيد

 

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

 

يه بيت عشقونه

رفته بودم سر حوض ٬

                          تا ببينم شايد٬ عکس تنهايی خود را در آب

من به آغاز زمين نزديکم

نبض گلها را می گيرم ٬

                               آشنا هستم با ٬سرنوشت تر آب ٬عادت سبز درخت

سهراب سپهری

 پيام هاي ديگران ()

بنیامین

لینک ها


روایت فینگیلی -_-_- Finjill -_-_-

صداقت نخستین بخش کتاب عشق است

من یار غریب خلوت تنهایی هستم

سلامی چو بوی خوش آشنایی

*All the thing, I didnt say*

*من یه نفر + شما چند نفر*

تو را من چشم در راهم

برای کسی که دوستش دارم

مقبره دانش و اطلاعات

ترانه های نیمه شب

زنها همیشه پیروزند

بانوی آسمان هفتم

*همسفر تنها نرو*

زندگی من و تو

بریتنی عشق من

با تو ولی تنها

بیلبورد نویس

*خاله سوسکه*

Ari_topoly

*فالگوش*

*نسیم صبا*

*غریبانه*

شراگیم

اسپاگتی

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ من


بنیامین کوشی ؟


وبلاگ های دوستان










 .:نسيم صـــبا :.



maziar weblog